نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
استنطاق
از جلسه استنطاق میرزا رضاکرمانى پس از ماجراى حضرت عبدالعظیم(ع)؛ مستنطق: به چه انگیزه، سلطان صاحب قران را هدف تیر قرار دادى میرزارضا: انگیزه، حق بود. خون ملت را به شیشه کرد، خونش ریختم. مستنطق: شاه شهید در حق تو شقى چه بد کرده بود میرزا رضا: مستبد که شهید نمى شود. قصه بافته اید. افسانه آورده اید براى خواب کردن کودکان. به قدر گردکانى، فریبنده نیست این کلمات. ملت نان ندارد، سلطان سفر فرنگ مى رود. ملت خون دل مى خورد، سلطان مى ارغوانى به جام مى کند. ملت صبورى مى کند تا عمله ظلم عاقل شوند، عمله ظلم بى محاباتر مى شوند. مستنطق: اینجا میتینگ نیست در ولایت فرنگ. منبر نیست که عین سیدجمال خلق را بشورانى. محکمه است و تو در ملأ عام مرتکب شده اى آنچه را که نباید. فخر هم مى فروشى تازه پیش از این سلطان، چه داشتیم غیر گردنکشى. مگر اجدادش چه کردندکه این سلطان، بهتر نکرد مگر این که زبانم لال، منکر سلطنت باشى که واى به تو! میرزا رضا: به گمانت، پاى در کنده و زنجیر دارم و یاراى سخن گفتنم نیست مملکت را به باد دادید، یاوه هم تحویل مى دهید سلطانتان را اقبال به راه بود که این تیر از تپانچه معممى شلیک شد که قصدش حق بود و او را از معاصى بیشتر باز داشت. بالاخره ، روز قیامتى هست. تو مستنطق باید حساب پس بدهى. من هم باید حساب پس بدهم که زودتر دست نبردم به اراده خداوندى و مجال یافت تا بیشتر از حق غافل شود. حال مى خواهید چه کنید بر دارم مى کنید بکنید! ترس ندارم. مستنطق: ختم جلسه. حکم از نخست مشخص بود. قتل نفس قصاص دارد. پدر ملت را شهید کرده طلبکار هم هست! ببریدش. بکشیدش. بر دارش کنید. بسوزانیدش. میرزارضا: راست بگو! تو همان ملیجک آن ملعون نیستى که رعیت سخن ها گفته اند از آن ماجراها که تودانى و خلق دانند و خداى خلق بدا بر ملتى که ملیجک، مستنطق اش باشد. واى بر رعیتى که تو بر تخت قضایش بنشینى. پانوشت جلسه استنطاق: بردارش کردند و درباریان، گرد او رقصیدند البته معمول نبود اما پنجاهمین سال سلطنت سلطان فقید را باید جشن مى گرفتیم!
|
|